تازه‌ترین یادداشت‌ها

  • فرهنگ لغت غضنفر (طنز

    جدول : کسی که نیاکانش علاف باشند را گویند !   Saturday : روز جهانی ساطور   Freezer Side By Side : کسیکه کنار هرکی میشینه ، زر مفت میزنه !   کراچی : پس تکلیف ناشنوایان چه میشود ؟   سه‌ پایه : ۳ تا آدم باحال که همیشه پایه هر حرکتی‌ هستند !   وانت : اینترنت ...
  • اگر می خواهید سفر کنید این 30 نکته را رعایت کنید

    نکته که در سفرهای نوروزی حتما یادتان باشد رعایت کردن موارد بهداشتی و ایمنی در طول سفر باعث می شود خاطره خوبی از سفرهای نوروزی در خاطر گردشگران باقی بماند   ۱- توصیه می شود مسافران و گردشگران پیش از شروع سفر از محل اقامت خود مطمئن شوند و آن را از قبل رزرو کنند. ۲-از چادر زدن و بازی کردن د...
  • کیوسک مطبوعاتی پنجشنبه 25 اسفند 90 کیوسک مطبوعاتی پنجشن

    برخی افراد برای رهایی از هزینه‌های سنگین درمان به مصرف خوراکی‌های طبیعی روی می‌آورند تا از ابتلا یا پیشرفت‌ بیماری‌ها پیشگیری کنند. واقعا وقتی می‌شود با صرف هزینه‌ای اندک از شر برخی بیماری‌ها خلاص شد، چرا باید هزینه‌های سنگین درمان را متحمل شد؟ شناخت ...
  • طالع بینی جالب

            این تست را باد...
  • داستان

    نمى‏دانم داستان پيرمردى را شنيده‏ايد كه مى‏خواست به زيارت برود اما وسيله‌‏اى براى رفتن نداشت.به هر حال يكى از دوستان او، اسبى برايش آورد تا بتواند با آن به زيارت برود. يكى دو روز اول، اسب پيرمرد را با خود برد و پيرمرد خوشحال از اينكه وسيله‏‌اى براى سفر گير آورده، ب...
  • داستان"سليمان نبي" و"نوروز" و "رسم خوردن ماهي" در "شب نوروز" به

    یکی از جذاب ترین تعبیرات " نفس و عشق " ، قصه دیو و سلیمان است که از دیرباز در ادب پارسی به اشاره و تلمیح از آن یاد شده است .قصه چنین است که سلیمان فرزند داود ، انگشتری داشت که اسم اعظم الهی بر نگین آن نقش شده بود و سلیمان به دولت آن نام ، دیو و پری را تسخیر کرده و به خدمت خود در آورده بود ، چنا...
  • بيسكوييت سوخته!!

      زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای صبحانه را برای شب    درست کند. و من به خاطر می آورم شبی را بخصوص وقتی که او صبحانه ای، پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، تهیه کرده بود. در آن شب مدت زمان خیلی پیش، مادرم یک بشقاب تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بی نه...
  • داستاني واقعی، کوتاه و آموزنده !!

    در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم دا...
  • دلبستۀ کفشهایم بودم ..!!

    عالی    دلبسته ي کفشهایم بودم. کفش هايي که يادگار سال هاي نو جواني ام بودند دلم نمي آمد دورشان بيندازم .هنوز همان ها را مي پوشيدم اما کفش ها تنگ بودند و پایم را مي زدند قدم از قدم اگر بر مي داشتم زخمی تازه نصیبم مي شد سعي مي کردم کمتر راه بروم زيرا که رفتن دردناک بود.. مي نشستم...
  • پندي از " سقراط " در باره بيماري روحي!!

      روزی سقراط ، حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثراست. علت ناراحتیش را پرسید ،پاسخ داد:"در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم.سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذ شت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم." سقراط گفت:"چرا رنجیدی؟" مرد با تعج...