مامان امیرمهدی : یک روز چند تا از خانم های افسرها دور هم جمع شده بودند
یكیشان می گفت:
شوهر من آنقدر دخترم را دوست داره كه اگر دخترم نصف شب بگه كه من كنتاكی می خوام، میره و از هرجا كه شد برایش می خره.
گیتی گفت:
جدی؟ شوهر من آنقدر دخترمو دوست داره كه اگه اون هر ؛ ...ادامهیک روز چند تا از خانم های افسرها دور هم جمع شده بودند
یكیشان می گفت:
شوهر من آنقدر دخترم را دوست داره كه اگر دخترم نصف شب بگه كه من كنتاكی می خوام، میره و از هرجا كه شد برایش می خره.
گیتی گفت:
جدی؟ شوهر من آنقدر دخترمو دوست داره كه اگه اون هر وقت روز بگه كه من كنتاكی می خوام می گه
با نفستـــــــــــ مبـــارزه كـــن دختــــرم...!
--------------------------------------
از زندگینامه شهید حسن آبشناسان
پنج شنبه 6 بهمن 1390 3:28:31